مؤلف مجهول

265

تاريخ سيستان

كه مرد باخردست . عهد نبشتند و خلعت دادند ، سبكرى گفت كه بنده مىبرود ، نداند كه حال چون باشد و سپيدى بريش اندر آورده ، دستورى ديدار خواست و اندر پيش او شد و او را بنواخت و باز گردانيد . اما اندر عدل چنان بود كه بر خضراء [ 1 ] كوشك يعقوب نشستى تنها تا هر كه را شغلى بودى بپاى خضرا رفتى [ و ] سخن خويش بوى [ 2 ] حجاب با او بگفتى و اندر وقت تمام كردى چنانك از شريعت واجب كردى . اما اندر غايت [ 3 ] بر آن جمله بود و تفحّص كار و تجسّس ، كه روزى بر آن خضرا نشسته بود مردى بديد بسر كوى سينك نشسته و از دور سر بر زانو نهاده ، انديشه كرد كه آن مرد را غمى است ، اندر وقت حاجبى را بفرستاد كه آن مرد را پيش من آر ، بياورد ، گفت حال خويش بر گوى ، گفت از ملك فرمايد تا خالى كنند ، فرمود تا مردمان برفتند ، گفت اى ملك حال من صعبتر از آنست كه بر توانم گفت ، سرهنگى از آن ملك هر شب يا هر دو شب بر دختر من فرود آيد از بام ، بىخواست من و از دختر ، و نا جوانمردى همى كند و مرا با او طاقت نيست . گفت لا حول و لا قوّة الَّا باللَّه چرا مرا نگفتى ، برو به خانه شو چو او بيايد اينجا آى بپاى خضرا مردى با سپر و شمشير بينى با تو بيايد و انصاف تو بستاند چنان كه خداى فرمودست ناحفاظان را . مرد برفت ، آن شب نيامد ، ديگر شب آمد ، مردى با سپر و شمشير آنجا بود با او برفت و بسراى او شد بكوى عبد الله حفص بدر پارس ، و آن سرهنگ اندر سراى آن مرد بود ، يكى شمشير تاركش برزد و به دو نيم كرد ، و گفت چراغى بفروز ، چون بفروخت [ گفت ] آبم ده ، آب بخورد ، گفت نان آور ، نان آورد و بخورد ، پدر نگاه كرد يعقوب بود خود بنفس خود . پس اين مرد را گفت باللَّه العظيم كه تا با من اين سخن بگفتى نان و آب

--> [ 1 ] اين خضرا مثل سبزه ميدان جائى بوده و شاه آنجا بر بلندى يا غرفه‌اى مشرف بر آن ميدان نشستى و عامه قصه به دو برداشتندى و عرض حال تقديم كردى . [ 2 ] كذا . . . و ظاهرا « بى حجاب » صحيح باشد . و يا به وى حجاب ، يعنى : به بىحجاب . [ 3 ] ظ : ( اندر عنايت ) يعنى اهتمام و رسيدگى .